|
|
|
|
|
از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
عاشقي پيداست از زاري دل
ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
نيازارم ز خود هرگز دلي را
گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
بشنو از ني چون شكايت ميكند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 3:25 توسط حامد منافی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 4:37 توسط حامد منافی
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند اما از روزي که تو راديديم نوشتم ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است........... از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.......................... ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم...... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم............... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 1:41 توسط حامد منافی
|
|
||
|
|
|
|
![]() اگه یه روز بری سفر بری زپیشم بی خبر اسیر رویا ها میشم دوباره باز تنها میشم به شب میگم پیشم بمونه به باد میگم تا صبح بخونه بخونه از دیار یاری چرا میری تنها میزاری اگه فراموشم کنی ترک اغوشم کنی پرنده دریا میشم تو چنگ موج رها میشم به دل میگم خاموش بمونه میگم که هر کسی بدونه میرم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نزاری اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه به دل میگم کاریش نباشه بزاره درد تو دوا شه بزار بره تو تموم جونم که باز برات آواز بخونم اگه بازم دلت میخواد یار یکدیگر باشیم مثال ایوم قدیم بشینیم و سحر پاشیم باید دلت رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نزاری اگه میخوای پیشم بمونی بیا تا باقی جوونی بیا تا پوست واستخونت نزار دلم تنها بمونه بزار شبم رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نزاری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 1:34 توسط حامد منافی
|
|
||